X
تبلیغات
رایتل
غریبه ای آنسوتر
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1384
در بحبوحه هسته ای !!!

 

گرفتاری مسائل هسته ای و بحثهای پیرامون آن که واقعا پیچیده است و چون منی جرات وارد شدن به آن را ندارد از فرط جهل به کنار. این مطلب را از سایت http://www.rapidnewswire.com/atom.htm پیدا کردم (با هدایت صبحانه البته). تصاویری از آغاز یک انفجار هسته ای که تصاویری بسیار بدیع است، به همراه توضیح مختصر آن (ترجمه شده) ببینید:

هرگز تصور کرده اید یک انفجار اتمی پیش از آن که همه پیرامون خود را در هم بپیچد چه شکلی است؟ قبل از دود، ابر قارچی شکل و ویرانی دیدن لحظات اولیه انفجار یک بمب اتمی خیلی جالب است.

ادگرتون (عکاس) یک لنز ۱۰ فوتی (حدود سه متری) برای دوربین خود ساخته و با تعبیه آن روی یک مخزن به فاصله ۷ مایلی (حدود ۱۰ کیلومتری) از منبع انفجار هسته ای در صحرای نوادا عکسهای زیر را از لحظات اولیه انفجار یک بمب اتمی - که در بالای دکلی فولادی نصب شده بود - گرفته است. فاصله زمانی عکسهای گرفته شده یک صد میلیونیم ثانیه (۱۰۰،۰۰۰،۰۰۰/۱) است.

به واسطه سرعت بسیار بالای شاتر دوربین عکاسی، کیفیت تصویر و عمق رنگها در تصاویر زیر محدود است.

 

 

تصویر ۱- دوربین عکاسی مجهز به یک لنز ۱۰ فوتی به فاصله ۷ مایل از مرکز انفجار. سرعت شاتر: ۱۰۰،۰۰۰،۰۰۰/۱ ثانیه. این عکس وضعیت انفجار را در یک صد میلونیم ثانیه آغازین نشان می دهد. برج نگهدارنده بمب و کابلهای حائل هنوز سالمند.

 

تصویر ۲- با آزاد شدن حجم عظیمی از انرژی، انرژی که به شکل صاعقه ای الکتریکی مشاهده می شود برج نگهدارنده بمب و کابلهای حائل را به سرعت در بر می گیرد و شن و ماسه سطح صحرا در دم تبدیل به شیشه می شود.

 

 

با حجم بزرگ آتش (به تعبیر نویسنده مطلب، سیاره آتش) به وجود آمده، درختهای Joshua در منطقه ظرف تنها چند میلیونیم ثانیه تبخیر می شوند.

جالب است و تکاندهنده. چگونه بشر با افتخار ابزار نابودی خود را همی سازد؟؟؟

 


 
سه‌شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1384
السلام علیک یا ابا عبدالله

 

فرا رسیدن ایام عزای سرور آزادگان جهان، حضرت امام حسین (ع) -هم او که در لحظه جان دادن بشر را به آزادگی دعوت نمود - تسلیت باد.

شراره می کشــــــــدم آتش از قلم در دست       بگـــــــــو چگونه توان برد ســـــــــــوی دفتر دست

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است        که با نوشتن نامت شـــــــــــــــــــود معطر دست

حدیث حسن تو را نور می بـــــــــرد بر دوش        شکوه نــــــــــــــــــــام تو را حور می برد بر دست

چــــــــــــــــنین به آب زدن امتحان غیرت بود        وگرنه بود شــــــــــــــــــــما را به آب کوثر دســــت

چو دست برد به تیغ آســــــــــــمانیان گفتند        به ذوالفقار مگر برده است حــــــــــــــــیدر دست

بــــــــــــــــــــــــرای آنکه بیفتد به کار یار گره         طناب شـــــــــد فلک و دشت ســــــــراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست           شد اسب کشتی و آن دشت بحر و لنـگر دست

بریده باد دو دســـــــــــــــتی که با امید امان        به روز واقـــــــــــــــــــعه بردارد از بــــــــــرادر دست

فرشته گفت بینداز دســـــــت و دوست بگیر         چنین مـعامله ای داده است کـــــــــمتر دســــت

صنوبری تو و سروی به دست حاجت نیست        نـــــــــــــزیبد آخـــــــر بر قامت صنوبر دســــــــــت

چو شیر طعمه به دندان گرفت و دست افتاد         به حــــــــــــمل طعمه نیاید به کار دیگر دســــت

گـــــــــرفت تا که به دندان ابوالفضائل مشک         بـه اتفاق بـــه دندان گــــــــرفت لشکر دســـــت

هــــــــــــوای ماندن و بردن به خیمه آب زلال         اگر نداشت چه اندیشه داشت در سر دســــت

مگر نیامدن دســــــــت از خـــــجالت بــــــود         که تر نشد لب اطفال خیل و شــــــد تر دســت

به خون چو جــــــــعفر طیار بال و پر می زد          شــــــــنیده بود شود بال روز مــــــحشر دســت

حکایت تو به ام البنبن که خــــــــواهد گفت         وزیــــــن حدیث چه حالی دهد به مــادر دســت

به همدلی همه کس دست می دهد اول            فـــــدای هـــــــمت مــــــردی که داد آخر دسـت

در آن سـموم خـــــزان آنقدر عجیب نـــبود           که از وجــــــــود گلی چــون تو گشت پرپر دسـت

به پای بوس تو آیم به سر به گوشه چشم           جـــــــــــــواز طـوف وزیـــارت دهد مرا گر دســـت

نـــه احتمال صـــــــــبوری دهد پیاپی پــــای         نه افـتـخار زیـــــــــــــــــارت دهد مـــــکرر دســـت

به حکم شاه دل ای خواجه خشت جان بگذار        ز پـیک یـــــــــــــار چه سرباز می زنی هر دست

به دوســــــــــــت هرچه دهد اهل دل نگیرد باز      حــــریف عشق چنین می دهد به دلـــبر دســـت

 

* شاعر را فراموش کرده ام ولی تصور می کنم موسوی گرمارودی باشد. با تشکر از جناب نصیر، شعر از ابوالفضل زروئی نصرآباد است.     گل آقا خوانها ستون تذکره المقامات ایشان را به یاد دارند.

* اگر سکته وزنی با غلط املایی در شعر است بر من ببخشایید که خطا از بنده حقیر در تایپ کردن بوده است.

* التماس دعا دارم از همه عاشقان و شیفتگان و مخصوصا متفکرین در راه و سیره و مسلک آن امام همام.


 
یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1384
سلب توفیق

 

تب و لرز پنج روزه، مسبب سلب توفیق شد از تبریک عید سعید غدیر و نشانه ای شد از سوی حضرت دوست که در هیچ پیچیدن حاصلی جز بی توفیقی ندارد. با این همه عید غدیر آنقدر گرامی است و بزرگ که گرچه دیر رسیدم، باز هم جای آن هست تا تبریک گویم این روز مبارک را بر همگان و همگنان.

اما بعد،

سینه مالامال حرف است، شگفتا که به زبان نمی آید. صعبتر حرفی است آنچه نگفتنش سهلتر است از گفتن. ناگفتنی ها را شما بگویید که چگونه توان گفت؟


   1       2       3       4       5       ...       46    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 102899


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها