X
تبلیغات
رایتل
غریبه ای آنسوتر
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 6 دی‌ماه سال 1382
زمین لرزه


زمین لرزید و زمان ایستاد. و خاک دهان باز کرد تا ببلعدهمه آنچه را که دوست می داشت. و این انسان خاکی است که باز به آغوش مام خود باز می گردد. و باز هم مردمان دردمندند که باید پاره های وجودشان را گرد آورند و به خاک بسپارند و با هریک گوشه ای از قلبشان را برای همیشه به ودیعت گذارند نزد زمین. چه می توان گفت برای مادری که فرزندش را پرپر شده می بیند در مقابل؟ چه می توان نوشت برای پدری که عزیزش را به دوش می کشد تا گوشه ای بیابد برای خاکسپاری؟ کدامین کلمه حالت او را وصف تواند کرد که پیکر بیجان پدرش را و مادرش را پیش روی دارد و می اندیشد به اینکه چرا فرصت نیافت تا تلافی کند زحماتشان را؟ ...

و باز هم مائیم خفتگان غافل از همه چیز. مائیم که فراموش می کنیم همه آنچه را که باید تا زلزله بعد. آوخ که زمین چنین می لرزد و دل سنگ آدمیزاد به این لرزه هم تکان نمی خورد انگار نه انگار که مرگی هست و رفتنی. باز هم همانیم، گردشگران در چنبره عادات سخیف روزمره ...

می خواستم طولانی بنویسم اما نشد. می خواستم لااقل همدردی کرده باشم با بلازدگان اما کم آوردم. می خواستم نهیب بزنم بر خود اما سنگین شده ام، آنقدر سنگین که توان برخواستن را ندارم. می خواستم فریاد بزنم از درد اما گوشی نشنیدم شنوا در این دوران بلازده. من هم به تسلیتی خشک و خالی بسنده می کنم و شرح این درد را می گذارم برای بعدترها. برای وقتی که با خودم تصفیه حساب کرده باشم. برای وقتی که زمین چسبنده نباشد و دل نرم باشد و و و ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 102905


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها