X
تبلیغات
رایتل
غریبه ای آنسوتر
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1383
قطعه ای از جبران خلیل جبران

این قطعه را از جبران خلیل جبران خواندم، اینقدر زیبا بود که دلم نیامد شما هم نخوانده باشیدش:

« خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند. 
   خدای خوب گفت: روزت به خیر برادر.
   خدای بد پاسخی نداد.
   خدای خوب گفت: امروز سردماغ نیستی.
   خدای بد گفت: نه، زیرا که این روزها غالبا مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می خوانند
                        و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام. این مرا خوش نمی آید.
    خدای خوب گفت: ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو می خوانند.
    خدای بد به راه افتاد و رفت،‌ دشنام گویان به بلاهت انسان.»

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 102932


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها